خاطرات مدرسه ی ما
نویسنده جدید

سلام

من نویسنده جدیدی هستم که قرار همراه تینا و باران آپ کنم

اسم من مرضیه ست و همکلاسی باران هستم...البته من و باران هم محله ای هم هستیم...

بگذریم...

توی مدرسه ما که خیلی خبراست...

قرار از اونایی که چهارشنبه نبودن انضباط کم بشه (که یه سری حرف بیخوده)

این هفته امتحان داشتیم....مثل : آمار، شیمی که اینارو ماست مالی کردیم واسه ی هفته های

بعد... آخه خدایی کی حال داره بعد از حدود ۲۰ روز بیاد امتحان بده ؟ اونم چه امتحانایی آمار و

شیمی... سه شنبه امتحان ریاضی داریم

نمیدونم که چرا این مدرسه انقدر از ما امتحان میگیرن؟... تازه تا میگیم خانم ازمون امتحان

 نگیرین ...

مثل نشان حاکم بزرگ لیست مستمرا رو در میارن میگن : مدرسه از ما نمره میخواد...

برای فردا باید منو باران زبان فارسی بخونیم...فیزیک حل کنیم...ادبیات اوووووووف یه عالمه درس

اونارو هم بخونیم...چون قبل عید امتحان ادبیات رو ماست مالی کردیم، اونم لج کرد گفت هر دفعه

که بیام ازتون میرسم...حالا وقت نشد که امتحان بگیره ها... ولی معلم کم نمیاره(بعضیاشون)

 خوب داشتم مقش هامونو میگفتم، عربی هم باید بخونیم...خدایی با این همه درس آدم

افسردگی نمیگیره؟

من و باران که نگرفتیم...بارا هم نمیدونم...ولی من که هنوز نگرفتم...تینا هم نمیدونم

فعلا...تا شاید بقیه ش رو باران یا تینا گفتن

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٧ - ***باران و تینا و مرضیه***

سلام

سلام بچه ها به خدا خیلی دلمون میخواد که آپ کنیم اتفاقا خیلی هم سوژه داریم اما متاسفانه وقتشو نداریم تینا اینام که تلفنشون طبق معمول قطعه پس فقط من باید بیام آپ کنم که وقتشو به خدا با این امتحانا ندارم آخه بچه ریاضی ای گفتن تجربی ای گفتن

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

ايندفعه سوژه داريم

سلام

ببخشید که این چند روزه خبری ازمون نبود

آخه تلفن تینا اینا طبق معمول یک طرفه شده و از طرفی هم درسا

راستی ما یه تیم ملی کامل تو کلاسمون داریم

از جمله : قلعه نوعی ، صالحی، گل محمدی ، باقری و ... ( از لحاظه فامیلی دارم میگما )

راستی معلمه ریاضیمونم اسمش رودباریان استو خلاصه با حال ترین معلمه ما که میخوام راجع بش بگم

آقا از این دبیر ما همین بس که حسابی تیزه و کسی تا حالا از تیزی و متلکاش مصون نبوده در هر سه کلاسه ریاضی.

آخه ماها عادت داریم که حین گفتن نکات ، نکته بر داری کنیم که این دبیر ما عمرا نزاره تو تو دفترت چیزی موقعی که داره حرف میزنه بنویسی

در ضمن خیلی هم تند حرف میزنه ( راستی کسایی که منو میشناسن با حرف زدن من آشنان و میدونن که من کمی خلاصه و رمزی یا سریع و کامل حرف میزنم ، یه بار رفته بودم پایه تخته داشتم مسئله حل میکردم ازش پرسیدم که مثلا این سوالو میتونیم از این راه این طوری بریم (داشتم منظورمو توضیح میدادم ) که یه دفعه برگشتم دیدمش که بهت زده داره منو نگاه میکنه بعد که حرفم تموم شد رو به بچه ها گفت : اینکه تندتر از من حرف میزنه .(باید قیافشو اون موقع میدیدین))راستی یه چیزه جالب تو حرف زدنش اینه که با لهجه ی فکر کنم سبزواری حرف میزنه و خیلی حرف زدنشو جذاب میکنه

یه بار یکی از بچه ها ( سره خودکارو که میکنن تو تهش ) سر خودکارش تو تهش گیر کرده بود اینم داشت تو عالمه خودش باهاش ور میرفت که یه دفعه بهش گفت : در خودکارت در اومد اگه در نیومد بده من درش بیارم

یه بار دیگم تو کلاسه دیگه یکی از بچه ها گفته بود خانوم زنگ خورده ها ! اونم گفت غلط کردی اگه زنگ میخورد من زودتر از تو کیفمو بر میداشتم میدوییدم بیرون

راستی با کلاسه دوستم اینا همیشه ساعت اول کلاس داره ساعته اولم خوب همه تو چرتنو خواب ، بر گشته بود بهشون گفته بود از این به بعد ساعت خواب و ساعت بیداریتونو تو دفتره ریاضیتون مینویسین میدین ماماناتون امضا کنن تا من ببینم چرا اینقدر چرت میزنین . ساعت 9 شب دیرتر کسی بخوابه حق نداره بیاد تو کلاسه من

بعد امروزم داشت یه مسئله ای رو حل میکرد برگشت گفت بچه ها اینو تو یه منفی ضرب میکنیم دیگه! بچه ها هم با اعتماد به نفس کامل گفتن ببببببببببببللللللللللله اونم گفت : شما خیلی بیخود میکنی بخوای اینو تو یه منفی ضرب کنید(میدونید خیلی از این کلمه ی غلط میکنیو بیخود کردی و از اینجور چیزا استفاده میکنه ولی چون به شئخی میگه همه مخندن به جای اینکه ناراحت شن .خداییش تنها کلاسیه که توش میخندیم)

یکی ار بچه ها رو هم از روی قیافش فهمیده بود که تمریناشو ننوشته برگشت گفت :میدونی این چه جوری حل میشه ؟ اونم دستو پا شکسته جواب داد گفت دفترتو بیار ببینم اونم بر دید که تمرین ننوشته گفت چرا ننوشتی ؟ - خانوم اگه بهتون بگم واقعا یادم رفته بود که باید بنویسیم باور میکنید ؟ - آره باور میکنم برو بشین

راستی داشت رابطه رو برامون توضیح میداد داشت مثال میزد گفت مثلا : رابطه ی دوستیه فاطمه و احمد  احمد داداششه ها آقا یه دفعه کلاس رفت رو هوا {داداششو میگما }وای خیلی با مزه بود

کلاسه که همه گند کاشتیم با امتحانای ماهانه از ده نمره امتحان میگیرن دو برابر میکنن میزارن تو کارنامه یعنی نه از ده میشه هیجده (تنها نمره ای که من ندارم )خداییش فقط امادگی دفاعیو بیست میشم تو کارنامه بقیه زیر 17 مثلا 11 16 و غیره که ابرو مون میره

 تینا اینام همین جور

دیگه حالم داره از خودم به هم میخوره با این افت تحصیلی نه !!!!!!!!!!!!!!!!

  راستی یادم رفت بگم

دیروز من تو مدرسه کهیر زدم برای اولین بار در عمرم که داستانشو بعدا میگم الان طولانی شده

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ آبان ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

آپ دوم و باز هم هيچ

سلام

بالاخره بعد عمری اومدم که یه چیزی بنویسم

آخه همه از هم جدا شدیمو دیگه فقط زنگای تفریحه که همدیگرو میبینیم تازه بچه های اصل خنده ی کلاس 103 از مدرسه ی ما رفتن

ما موندیمو یه ناظم جدید که خدا عالمه که میخواد چه .... به این مدرسه بزنه

معلم ریاضیمون که تا حالا از 18 جلسه 5 جلسه اومده حالا هم که اومده این قده تند تند حرف میزنه و درس میده که واقعا مشکل پیدا کردیم

فیزیکمونم که فقط کلاسه ما یه معلمه دیگس بقیه کلاسا از جمله کلاسه تینا اینا یه معلمی هست که بارداره و میخواد تا بهمن کتابو با المپیاد تموم کنه

اونا از بس بهشون تند تند درس میده میترسن امسالو بیفتن ما از بس بهمون اروم اروم درس داده میشه

 ) خلاصه بگم تو تمومه درسا به قول مونا پرابلم داریم(PROBLEME

راستی واقعا شما میدونستین تو اون لاکه محکم و مثل سنگه لاک پشتا خون جریان داره ، گفته بودم که داده بودمش داسته دوستم ، مثل اینکه در اثر یک اتفاق به اندازه ی 2 میلی متر از لبه ی لاکش شکسته و ازشم خون اومده البته هنوزم اثراته خونش هست ( راستی سگه تینا اینا کع نره سفیده ولی جفتش خال خالی سیاه و سفیده و جالبیش اینجاست که بچه هاشون قهوه ای هستن، یعنی یه جور حد نساب بین پدر و مادر ) بامزس نه !!!!!!!!!

خلاصه اینکه دعا کنید این امساله رو به خوبی بگذرونیمو ردی نداشته باشیم

اینم یه شعر از پروینه که ماله سنگه قبره خودشه ، تو وصییت نامش بود ، ببخشید اگه کلمه هایی رو اشتباه نوشتم ، آخه دست خط خودش بود بعد یه خورده هم ناجور نوشته یا شاید من نمیتونم بخونم

                   این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده ام

اینکه خاک سهیش بالین است                           اختر چرخ ادب پروین است

گر چه جز تلخی از ایام ندید                            هر چه خوانی سخنش شیرین است

صاحب آنهمه گفتار امروز                              سائل فاتحه و یاسین است

دوستان به که زوی یاد کنند                             دل بی دوست ولی غمگین است

خاک در دیده بس جان فرساست                       سنگ بر سینه بسی سنگین است

بینه این بستر و عبرت گیرد                            هر که را چشم حقیقت بین است

هر که باشی و ز هر جا برسی                         آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد                                چون بدین نقطه رسد مسکین است

اندر آنجا که قضا حمله کند                              چاره تسلیم و ادب تمکین است

ز ارن و کشتن و پنهان کردن                           دهر را رسم و ره دیرین است

خرم آن کس که در این محنت گاه                      خاطری را سبب تسکین است

راستی بارانم اشتباه نگیرید 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

روز اول مدرسه

سلام به همه

بالاخره مدرسه ها باز شد

آخ چه حالی داد

فقط 4 ساعت تو مدرسه بودیم

9 رفتیم 1 اومدیم

اون اولشو که میدونید

چهار ساعت رئیس جمهور حرف میزنه بعد چهار ساعت مجری رادیو بعد مدیر بعد ناظم

اونم تو ذل آفتاب راست وایساده

آخه من نمیدونم اینا که هی دم از حق الناس میزنن چرا خودشون حق الناسو میزارن زیر پا و با تمامی وجود میپرن روشو لهش میکنن

خلاصه 9:30 رفتیم تو کلاس

تیناو نگینو مهسا و سه چهار نفر دیگه که تو 103 بودن افتادن تو یه کلاس ( الهی جز بزنید )

فقط منومونا تو یه کلاسیم از 103

تقریبا همه بچه ها با یکیاز103 ایا افتادن به جز زهرا که تک افتاده (همون دوست خیلی خوب و صمیمیه من که آخره سال تمامی طرز فکرو حرف زدنمون عین هم شده بود )

آیدا که رفته یه دبیرستان دیگه

بچه های انسانیمونم بچه شرای کلاس 103 افتادن تو یه کلاس با هم ( بازم بترکید که من افتادم تو کلاس ریاضیاو یه مشت بچه مثبت یا بی جنبه که تا یه زیر پا براشون بگیری میرن مامانشونو میارن)

راستی باید برم یه خروار کتاب کمک درسی بگیرم

فیزیکمون که هیچی بارش نیست ، اومده بود سر کلاس ما ها بهش میگفتیم چی بنویسه

ولی خدارو شکر از پور میزا خبری نیست و ان شائ الله امسالو شیمی نمیفتیم (پارسالم نیفتاده بودیما ولی خوب خیلی مشکل داشتیم باهاش گفته بودم که!!! ) .

ولی چشمتون روز بد نبینه عربیمون همون عربیه پارساله که گفته بودیم خیلی iq هست

راستی اینم بگم که کی سی kc  سگ تینا اینا بابا شده اونم بابای 5 تا بچه البته چندتاشونو فروختن ( ناراحت شین الان )(ناراحت شو دیگه مسخره مگه با تو نیستم )!!!!!!!!

لاک پشت منم که هی میخوره باور کنید هر روز براش کاهو میخریدم البته الان داده بودمش دسته دوستم به دلیل یک مسافرت اونم بر داشته اون زبون بسترو برده کرج منم همچینی دل تنگگگگگگگگگگگگگگ !!!! ( الان بازم ناراحت شو ) ( خداییش ناراحت شو دیگه اعصابه منو به هم نریز)

راستی چه طوره راجع به فیلمای ماه رمضونو تنبلیو تا افطار خوابیدنم حرف بزنیم

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱ مهر ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

آشتی و آشتی ...واسه هميشه آشتی

سلام سلام. سلام به دوستای گل خاطرات مدرسه.من تینا هستم .بعد از مدتها بالاخره به وبلاگمون سر زدم آخه میدونین چیه ؟ راستش منو باران مدتی با هم قهر کردیم...یعنی بیشتر تقصیر من بود.الان هم که دارم آپ میکنم ازش دو ماه خبر ندارم.به هر حال از قدیم گفتن بخشش از بزرگان است.

این پیام مخصوص باران:

باران عزیزم سلام.میدونم هنوز به وبلاگمون سر میزنی... یادته چقدر براش زحمت کشیدیم؟ اون قضیرو فراموش کن .ما دوستای خوبی برای هم بودیم یادت که هست؟

خواستم بهت بگم گذشته ها گذشته... بیا از اول شروع کنیم... منتظرتم عزیزم...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

(-)

سلام،میدونی رفیق؟ اگه حماقت وجود نداشت دانایی هم معنی نداشت. اگه زشتی نبود زیبایی هم بی معنی بود. میبینی؟ دنیا به تو هم نیاز داره

آری آری زندگی زیباست!

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیافروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است

و خاموشی گناه ماست . . .

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

دل گرفته نامه

دلم گرفته

از زمین و زمانو مخلوقو خالقو از هر چی که بگید گله دارم

مهم ترینشون اینه

میدونی توی دونیای امروزی آدما دیگرانو فقطو فقط برای منافع خودشون میخوان

یعنی اینو خودم از زبونشون شنیدم که یکی میگفت :ایراد نداره بزار بیاد تو جمعمونو باهاش رفیق شیم ، خدارو چه دیدی شاید یه روزی به درد خورد

همون موقه میخواستم بزنم فک مکشو بیارم پایین

آخه میدونید چیه ؟ من یه مشکلیه اساسی ای که با خودم دارم اینه که نمیتونم به کسی نه بگم

یعنی بارهاو بارها با خودم تمرین کردم که الان فلانی میادو ازت یه کمک میخواد و تو مصمم میگی نه ، باشه باران باشه ؟ یه نه ساده میگیو خلاص

همیشه از این میرنجیدم که چرا من باید برای کمکی که دیگران ازم خواستن هر چند هم که محال باشه باید خودمو بکشم ولی وقتی من از اونا یه خواهش ساده مثله آوردن یه لیوان آب دارم ، باید با عدم انجام اون از طرف به ظاهر دوست مواجه بشم

دومیشم اینه

نمیخوام ادعای با فرهنگی بکنما ولی آدمای با فرهنگ خیلی زود دیوونه میشن چون طاقت دیدن بی فرهنگی و عدم انطباق مردم با مسائل اجتماعی روزو ندارن

منم الان در مرز جنون قرار دارم

فردا هم دارم میرم مسافرت دعا کنیدکه دیگه بر نگردم

دیدار به قیامت دوستان

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

غلط کرديم...!!!

سلامی دوباره به بچه های خاطرات مدرسه.بازم من پیشقدم شدم و گفتم بزار تا این باران نیومده آپ کنم.

بچه ها ...یه چیزی بگم...اکیپ ما بجز اون باران نامرد(به دروغاش نگاه نکنید از همه مثبت تره.همش شیشتایی میاد.)همه از دم به غلط کردن افتادیم به خاطر شیطنتامون.ای باران نامرد همش ما رو اغفال کرد این کارو بکنید این کارو بکنید آخرم خودش در رفت.

خدا روز بد نسیب هیشکی نکنه این معلمای بی وجدان بی انصاف یک نمره های اساسی به این اکیپ ما دادن که بیا و ببین.مخصوصآ اون دبیر اجتماعیمون که خداوکیلی باباشو آوردیم جلو چشش ولی ایشالا خیر از جوونیش نبینه.

اون یکی مادر فولاذ زرهم(اون ناظم ابرو کتلتیمونو میگم)که تا مادرای مارو دیده عین این پیرزنای شوهر مرده گفته بچه های شما کشش درس خوندن ندارن.(ایشالا سر اون دختر موذیشم بیاد بفهمه کشش نداشتن یعنی چی.)

خلاصه جونم براتون بگه ما موندیمو جای یه کوله بار خاطره یه کوله بار نمره ی اساسی.مادرامونم که تا یه ماه هی چپ میرن و راست میان میگن مرده شور شما رو با این اکیپ ۱۰۳ تون ببرن.

این آپم واسه این گفتم بچه هایی که وبلاگ ما رو میخوندن و کارای مارو تکرار میکردن بدونن ما واقعآ  غلط کردن افتادیم...

تذکر : بارانم لازم دونستم چند موردو یاداوری کنم

تینا من شما رو مینداختم جلو خداییشش!!!!!!!!

یادته اون دفعه که میخواستین دسته جمعی برین کتک کاری من چقدر گفتم نرید یا حتی اگه میخواید دعوا کنید لفظی باشه چون فیزیکی مدرک دار میشه

یادته اون دفعه پور میرزا ناظم بود تو حیاط دعوا کردین و پور میرزا میخواست اخراجتون کنه من چقدر رفتم از اون سوما بد گفتمو وساطت کردم تا آیدا اخراج نشه  ( البته شاید یادت نباشه)

تمام اون آب بازیا هم که خودتون شروع میکردین تازه منو هم خیس میکردین

من فقط فقط تو اون حوب بازی شرکت داشتم همین

ولی خدییش یه موردو نام ببر که من به شما گفته باشم

تازه من اگه با کسی دست به یکی کنم اون بچه مثبتای کلاسه که با هم زیر زیرکی شیطنت یکردبیم

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

تهی

سلام...یه سلام گرم تابستونی به بکس خاطرات مدرسه .دلم براتون یه ذره شده بود آخه همش این باران آپ می کردو نمیذاشت من آپ کنم.

راستش باران راست میگه دیگه ۱۰۳ ای وجود نداره تازه منم که مدرسمو عوض کردم و الان جای مدرسه دارم توی یه زندان درس می خوانم دیگه هم نمیشه مثل قبل که توی این مدرسه بودیم شیطنت کنیم.

حالا از این چیزا بگزریم نمی خوام دیگه فکرشو بکنم.چون دیگه سوژه ای نداریم که براتون بنویسیم فعلآ خاطراتی که شما میل کردین و مینویسیم تا بعد ببینیم چی میشه.

حالا این زیریرو بخونید معنیش خیلی قشنگه.اگرم معنیش و نفهمیدید تو آپ بعدی مینویسم.

friends are like puzzle pices ,if one goes away ,that pices can never be replaceand the puzzle will never be whole again!you are pices that i will keep 4 ever.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

واقعا نميدونم چی بايد بگم

سلام

میدونید دیگه میلی به نوشتن نداریم !!!

یعنی در واقع چیزی نخواهد بود تا بخواهیم بنویسیمشون

میدونی چرا ؟

چون 103 به معنای واقعی از هم پاشید

از هم پاشید

از هم پاشید

دارم دق میکنم

ایدا رفت هنرستان

تینا رفت یه مدرسه ی دیگه

محیا و کینگ کنگم دارن میرن یه رشته ی دیگه و فقط فقط فقط منم که توی یه کلاس تکو تنها افتادم

آخه من رفتم ریاضی و بچه های ریاضیم که میدونید ، همه از دم + و یه جا نشین و خر خون  ، در حالی که من تنها 4 دقیقه میتونم یه جا بدون هیچ کرم ریزی ای بشینم ( به والله راسته با بچه ها تایم گرفتیم بیشتر از این نکشید )

الانم که برادرم کنکور داره و به طبع خونه غرنطینس (ببخشید اگه غلط املایی داره ) و منم رو به موت

اون تینای نامردم حتی یه زنگم نمیزنه یه حالی بپرسه نامرد

 

فکر کنم که حقیقتا این آخرین پست راجع به 103 باشه

 

راجع به اون معلمی هم که زیرابشو زدیم باید بگم که حقیقتا چیزی تا اون حد که قابل نوشتن باشه یادم نیست

 

از دوستانیم که خاطراتشون رو گذاشتن ممنوم

از پست بعدی شروع میکنیم به اعلام خاطرات شما دوستان

 

فکر میکنم و اگر خاطره ای یادم اومد میزارم

تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

نميخوام آخرين پست باشه مگه زوره !!!!!!

سلام بچه ها

بالاخره امتحانامون تموم شد

چندتا خاطره مونده که آلان میگم بعد خاطرات شما توی دوران مدرسه تونو مینویسیم که البته نیازمند یاری شماست

 

معلما معمولا یه صندلی دارن که جلوی تخته سیاه میزارنو میشینن روش ، ماهم از این مسئله سوء استفاده کردیم . حالا چه طور؟

روی تخته سیاه درست پشت سره معلم دو تا گوش خر میکشیدیم و وقتی که معلم میومد روی صندلیش مینشست ، اون گوشا دقیقا میفتادن در دو طرف سرش و ببخشیدا ولی معلممون عین خوده خر میشد. ما شاگردا هم هی کروکر میخندیدیم ولی اون بیچاره ی از همه جا بی خبر نمیفهمید .

 

یه بار یکی از معلمامون که خیلی حواس پرتی داشت میخواست ازمون امتحان بگیره ، یعنی از همه کلاسا گرفته بود الا کلاسه ما و اون روزم نوبت ما بود . که من برگشتم گفتم : ببخشید خانوم برگه هامونو صحیح کردین ؟

دبیر بیچاره ی حواس پرته ما هم فکر کرد از ما امتحان گرفته !!!!!! گفت : نه هنوز برگه هاتونو صحیح نکردم ولی به زودی میارم براتون !!!!!!! چند روز بعد که میخواست برگه های امتحانای ندادمونو بهمون بده ؛ گفت  : بچه ها من نمیدونم چرا هرچی میگردم برگه های شما رو پیدا نمیکنم !!!!! شاید گم کرده باشم !!!! ما هم گفتیم : نه خانوم شما برگه های مارو دادین ، خیلی وقته ، جلسه ی پیش دادین . !!!!! بازم اون بیچاره باور کرد!!!! وقتیم خواست نمره های اون امتحانه به اصطلاح گرفته شده رو بزاره تو دفترش ، هرکی یه نمره کذایی که تا حالا تو خوابم نگرفته بود میگفت !!!!!! مثلا شاگرد مردوده کلاس 15 گرفته بود .!!!!!

 

راستشو بخواید مسئله زیراب زنی تو کلاسه ما خیلی رونق داره ، یه نمونش همین آخرین جلسه ی فیزیک بود که کینگ کنگ داشت از تینا سوال میپرسید ، بعد دبیر ماه فیزیکمون خانوم سبزی برگشت گفت : المیرا خودتو خسته نکن تینا نمیتونه حرف بزنه دهنش پره ( خانوم سبزی زیراب تینا رو زد ، آخه تینا داشت چیپس میخورد )

چند دقیقه بعد که منم داشتم گوجه سبز میخوردم سره کلاس ، نیلوفر ( یکی از بچه ها که جلوم بود ) بلند به من گفت : باران تو هم هی گوجه سبز بخور !!!!    دقیقا همون موقع آیدا هم بلند داد زد گفت : نیلوفر(همون جلوییم ) تو هم هی گوجه سبزتو زیر میز قایم کن به ما نده !!!!!!! 

خلاصه در عرض چند دقیقه همه بچه های کلاس از گوشه کنار زیراب همو زدن که خیلی هم حال داد !!!! یادمه حتی یه بار زیراب یکی از معلمارو زدیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

شاید آخرین پست باشه

تیم میلان قهرمان جام باشگاه های اروپا شد

آقا نمیدونین دیشب چه بساطی خونه ما بود

من میلانی بودم و برادرم لیورپولی

من کری میخوندم اون کری میخوند   .آخرم که میلان برد عین آتشی که آب روش بریزن خاموش شد و گرفت خوابید

دلم سوخت

بالاخره بعد از چندین روز من اومدم که آپ بکنم . فهمیدین که بارانم

دارم ارشیو بلاگو میخونمو گریه میکنم وای که چقدر دلم گرفت

اومدم چند تا خاطره بگمو برم

در ضمن دوستان ازتون می خوایم که خاطراته جالبی که درباره ی دوران مدرسه دارینو برای ما بفرستید تا توی این تعطیلات تابستون که ما حرفی برای گفتن نداریم شما گرمابخش بلاگه سرد ما باشید

اولین خاطره مربوط میشه به آزارو اذیت معلمما

ما بعد از ساعت نرم مدرسه یه ساعت فوق العاده داریم که معلمامون آقا هستند

کلاسه یکی از این آقایون بود که ما رفتیم با سرنگ توی صندلی آب ریختیم و چون صندلی سیاه رنگ بود اصلا معلوم نشد

خلاصه این طرف ما اومدو روی صندلی نشستو فورا بلند شد . وای ما بچه های کلاس که داشتیم از خنده میمیردیم ولی نمیتونستیم بخندیم . این معلمه ما هم برای اینکه جلوی ما که دختریم کم نیاره و ما بهش نخندیم ، تا آخر ساعت رو به ما بود و وقتی میخواست روی تخته بنویسه ، همین طوری که رو به ما بود مینوشت و اصلا برنمی گشت . خلاصه خیلی دلمون براش سوخت . آخه خیلی چیزه که دخترای کلاس به یه معلم مرد بخندن

این یکیش بود      دومیشم اینه

سره زنگه اجتماعی بودیم . بهتون گفته بودم که زنگای اجتماعی کلا زنگه تفریح محسوب میشه و دبیر میاد اون جلوی تخته درسشو میده و ما هم هر کاری بخوایم می کنیم

طبق معمول اکیپه ما یعنی منو تینا و آیدا و کینگ کنگو چند تا دیگه از بچه ها دور هم جمع شدیم

معلم همینطوری داشت درس میدادو ما حب ( همون که به جای مضرب های 5 باید بگی حب) بازی میکردیم . من میگفتم یک تینا میگفت دو ...! خلاصه دبیر عصبانی شدو گفت برگه بزارید رو میز ، آقا ما هم که لای کتابو باز نکرده بودیم ! خلاصه با هزارو یک جور تقلب گرفتن از بچه مثبتای کلاس این امتحانو پاس کردیم

یه بار دیگم سره همین معلم بودیم و روز آخر کلاسمون با هم بود گفتیم خانوم کمی از خاطره هاتون بگین ،از روز اول کاریتون

اونم گفت من اولین ساله کاریم ناظم بودم ، آقا بعد کینگ کنگ گفت : وای مدرسه رو هوا بوده ! ( آخه این معلمه ما اصلا توانایی اداره ی کلاسو نداره ، دلم می خواست خودتون یه بار بیاینو کلاسمونو موقع این دبیر و دبیر زبان انگلیش ببینید )   اونم شنیدو گفت نه خیر مدرسه اصلا رو هوا نبوده.  بعدشم جشن گرفتیمو خندیدیمو زدیمو رقصیدیمو !عکس یادگاری گرفتیم

سواله روز اول کاریتون چه طور بودو از دبیر فیزیکمونم که عشق همس پرسیدیم و اونم گفت : روز اول که رفتم سره کلاس از شدت استرس ، دستو پام میلرزید و نمی تونستم حرفی بزنم . گفتم چی کار کنم من اگه بخوام روی تخته بنویسمو درس بدم دستم و صدام میلرزه و اینا میفهمن که من ترسیدم . اومدم نشستم و تا آخرا زنگ گفتم هرکی پاشه اسمشو بگه و از کجا اومده و این چیزا ( حالا میفهمم چرا این معلما روز اول مدرسه همش اسم مارو میپرسن و بهانه میارن که با هم بیشتر آشنا بشیم )

اون موقع هم تا آخره زنگ اومدیم شعر خوندیمو ........

یکی از شعرای کتاب ادبیاتمون اینه

گفتم غمه تو دارم گفتا غمت سر  آید                  گفتم که ماه من شو گفتا اگر براید

گفتم ز خوب رویان رسم وفا بیاموز                  گفتا ز مهرورزان این کار کمتر آید ..........

خلاصه آیدا اومد (توی همین جشنا ) جلوی تخته وایساد و اینو دکلمه میکرد . میگفت

گفتم غمه تو دارم       یکی از بچه ها که اصل خندس اومدو به لحن شعر سننتی اینو میخوندو میگفت گگگگگفتم غمه تو دارررررررررررررررم  ..........

بعد وسط این شعر میزد اون کانال و بعد خوندن دو بیت اول از شعر میگفت:

مرد دریا تویی دختر کارون منم باد سرگردون تویی موج گریزون منم !( شعر لیلا فروهر) آقا همین که اینو وسط شعر میخوندا همه میومدن وسط و می رقصیدن!

خلاصه کلی بستنی خوردیمو خوش گذروندیم

یادمه از شدت گرمی هوا اون روزا من یه روز 12 تا بستنی خوردم!!!!!!! البته حتی یکیشونم از جیبه خودم نبود !!!!!!! همرو از چتر بازی رو سره بچه ها به دست می آوردم !!!!!! اونا برای خودشون میگرفتن و من می خوردم!!!!!!! خداییش مگه دیوانم پول 12 تا بستنی بدم

مورده دیگه این بود که دبیر دینیمون میخواست یه امتحان از کل کتاب توی روزی غیر از روز خودش بگیره . آقا منم تمام کتابو حفظ بودم ولی این دو تا درس آخری که خیلیم مهم بودن اصلا تو مخم نمیرفتن . منم خسته شدم و تقلب نوشتم روی پام

اتفاقا 3 نمره از اون تقلبای من اومد و منم حسابی حال کردم .  وسط امتحان گفتم خانوم هوا گرمه کولرو روشن نمیکنید ، اونم رفت تا کولرو روشن کنه ، پاچمو زدم بالا و از تقلبا فیض بردم و 3 نمره مامان گرفتم

 این شعر تقدیم به دبیر فیزیکمون که در تمام طول سال ما با گفتو خندید و عشق همه ما شد . خداییی بهترین ساعات عمر همه بچه های 103 زنگه با خانوم ....... بود

                         

                                        زندگی اجبار است

                                                            مرگ انتظارست

                                                                              عشق یک بار است

                                                اما نفس کشیدن بی تو محال است

میدونم طولانی شد ولی تلافی این چند روزی رو که تینا آپ میکردو یه جا در آوردم

تا بعد

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

به پايان رسيد اين داستان اما حکايت همچنان باقيست

سلام به دوستای خوب خاطرات مدرسه.فکر کنم این یکی آپ براتون زیاد فرقی نداشته باشه ولی برای من و باران خیلی سخته الان که دارم این و براتون مینویسم دلم خیلی گرفته.مدرسه داره تموم میشه و برو بکس کلاس ما ام هرکدوم دارن میرن سراغ کارای خودشون اما ما موندیم و یه کوله بار خاطرات تلخ و شیرین مدرسه.

حالا دیگه نمیدونم باید راجع به چی آپ کنیم . کجا شیطنت کنیم.ما دیگه از کدوم معلم براتون بنویسیم.

آره دیگه تموم شد همه از هم جدا شدن داستان ۱۰۳ به پایان رسید.ولی اشکال نداره بالاخره ما سال دیگه ایم درپیش داریم ولی خوب بازم هیشکی باران و آیدا و هانیه و کینگ کنگ و ... نمیشن.

تازه یه چیز دیگه ایم که هست اینه که هیچ سالی اول دبیرستان نمیشه.هیچ ناظمی خانم ... نمیشه و هیچ کلاسی ۱۰۳ نمیشه .هیچ اکیپی اکیپ فمینیستا نمیشه و ...

در ضمن سال دیگه من و باران از هم جدا میشیم اون میره رشته ی ریاضی و من میرم تجربی.

آیدا میره انسانی و خلاصه هر کس میره دنبال کار خودش حالا ام که میبینیم آپ کردم به خاطر این بود که دلم خیلی گرفته بود و اومدم آپ کنم تا شاید یه خورده سبک بشم.

خلاصه دیگه سرتو ن و درد نمیارم و رک و پوست کنده میگم دیگه چیزای که آپ میکنیم مثل قبلیا نخواهد بود هرگز و هرگز...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

 

سلام دوستان.حالتون چطوره.دلم براتون تنگ شده بود

تازه گی ها سرمون خیلی شلوغه.از شنبه هم امتحان داریم و دیگه تا ۲۴ آپ نمیکنیم اینم تا اون روز آخرین آپه.فقط اومدم بگم اگه دیدین از ما خبری نیست بدونین داریم امتحان میدیم همین.فعلا بای

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

هفته ی افتضاح

سلام به دوستای گل خودم.من تینا ام خواهشا اشتباه نگیرید.

بالاخره بعد از این همه وقت اومدیم و تونستیم به شما سر بزنیم . خوب ما ام محصلیم دیگه هی ازمون امتحان میگیرن در هر صورت ببخشید اگه دیر شد.

در ضمن خیلی ممنون که با کامنتاتون ازمون حمایت میکنید.

براتون تعریف کنم که چه قضیه ای اتفاق افتاده که باران خانوم یه جورایی با من کونتاکه :

یه روز باران برای یکی از درسامون که پژوهشه دوربین آورده بود مدرسه که از نماز خونه عکس بندازه و من با کلی التماس راضیش کردم که دوربینشو بده تا توی حیاط یه چنتا عکس بندازیم بارانم قبول کردو ما عکسم انداختیم ولی معلوم نیست کدوم یکی از بچه های نامرد کلاس سوم رفته بود گفته بود ما دوربین آوردیم منم رفته بودم خونه و از قضایا خبر نداشتم که باران زنگ زد و با کلی گریه و فحش به من گفت دوربین و ازش گرفتن و مدیر مدرسه رفته عکسا رو ظاهر کنه حالا ما تو عکسا چند تا عکس بی حجاب هم داشتیم که از اونجایی که مدرسه ی ما مدرسه ی شهیده دیگه بقیه رو خودتون بفهمین .

خلاصه دوربین باران مصادره شد و از انضباط دختر به اون مثبتی کلی کم شد و از اون موقعست که من و باران یه خرده کونتاک شدیم.

حالا فعلا قضیه همین بود تا اینکه دیروز بعد از اینکه از سرویس پیاده شدم بدون اینکه برم مدرسه رفتم دنبال دوستم و سر راه ناظم مدرسه من و گرفت و تلفن کرد به مادرم و گفت و اون بیچاره ام که روحشم خبر نداشته با اعصاب خورد پا میشه میاد مدرسه و از انضباط منم کلی کم میشه و در کل اینکه:

این هفته فوق العاده افتضاح گذشت.

هیچی دیگه همین به خاطر همین نه من حال آپ کردن داشتم نه باران.فعلا هم باز رفتیم تو خط امتحان و زیاد نمیتونیم آپ کنیم دیگه مختون و نمیخورم پس تا بعد بببببببببااااااااااااااااااااایییییییییی.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

روزای خوش بدون ناظم بودن

سلامممممممممممممم

حالتون چه طوره ؟

بالاخره امتحاناتمون تموم شد !

وای ! داشتم از خستگی میمردم !

البته تو این مدت چندتا اتفاق جالب افتاد که الان براتون میگم .

اولیش یه خاطرس از معلمه فیزیکمون . آقا این معلم ما خیلی خیلی تیزه ، یعنی غیر ممکنه که یه کسی تقلب بکنه و اون نفهمه . داشت از تقلبای بچه ها تعریف می کرد بچه ها پرسیدن بدترین تقلبی رو که گرفتید چی بوده ، که در جواب گفت : من هر کسی که تقلب بکنه تقلبرو ازش میگیرم از امتحانم محرومش میکنم ولی یه بار یکی از بچه ها رو شلوارش تقلب نوشته بود و داشت از روی تقلباش مینوشت که من فهمیدم ، منم نمی تونستم که شلوارشو ازش بگیرم پس به ناچار خودشو بلند کردم بردمش تو دفتر ناظم .

سره همین دبیر بودیم و من میز جلوی تینا نشسته بودم ، تینا یک دفعه میزو محکم کشید عقب که من از پشت بیفتم ولی این عقب کشیدن میز صدای خیلی زیادی داشت به همین دلیل دبیرمون گفت تینا داری چی کار میکنی ؟ تینا هم که حسابی هل کرده بود گفت : خانوم میزا شلن ، من که تقصیری ندارم !!!!!!

میز ها تازگیا شل شدن !!!!!

صبح همون روز هم یه اتفاق ناگوار افتاد که البته ما ازش سود خالصی رو بردیم .

تو مدرسه ی ما هر پایه یه ناظم جدا داره . اون روزم ناظم ما کلا" مدرسه نیومده بود و در طی یک اتفاق ناظم دومیها با ماشین با یکی از بچه های سوم مدرسه ی خودمون تصادف کرد و البته هنوز خبر ندارم که دختره زندس یا نه ولی به هر حال ناظم دوما که مقصر بود رفت کلانتری ودر تمام اون روز هیچ ناظمی تو مدرسه بود چون مثل اینکه ناظم سوما رفته بوده اداره و ناظم پیش ها هم مهمون داشته . تمام بچه های کلاس با هم میگفتیم که : خانوم ................. پر  / خانوم .............. پر

اون روزم چون ناظم نداشتیم تمامه مدرسه رو گذاشته بودیم رو سرمون البته مدرسه که سهله ، کل منطقه رو .

بچه ها هم که منو مظلوم گیر آورده بودن ، تا تونستن منو با آب خیس کردن . همین تینای نارفیقم جزء اونا بود .حالا دارم براش !

راستی ما برای اینکه نشونی بلاگمون پخش بشه و بازدید هامون بیشتر بشه ، آدرسو روی پول نوشتیم و هی رفتیم از بوفه چیز میز خریدیم و دوباره روی پول های تازه اسم بلاگو نوشتیم و پخش کردیم .

پس اگر روی پولی آدرسه بلاگمونو دیدید شک نکنید که کاره منو تینا بوده !

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

اولين آپ ساله جديد

سلام

واقعا ببخشید ! توی عید که مسافرت بودیم نشد آپ کنم ، یعنی موضوعی نداشتم ، بعد عیدم که امتحانا و کمبود خواب امانمو بریده بود یعنی داره می بره . این تینا هم که دائم یه چیزیش هست نمیتونه آپ کنه .

حالا ! بگذریم !

روز اول مدرسه ! وای ! چه بد بختی ای بود . فکر کنید بعد بیست روز ساعت ۱۲ خوابیدن و ۱۰ از خواب بلند شدن ، باید ساعت ۵:۳۰ از خواب بلند میشدم . وای انگاری داشت جونم در میرفت .

بعدم که رفتم مدرسه ؛ بقیه بچه ها بدتر از من . همه چرت میزدن . فکر کن شروع کردن اولین روز مدرسه با دین و زندگی اونم با یه معلمی که صداش رو مغز آدم راه میره ، چه ضد حالیه !

اون زنگو که همگی خواب بودیم ، البته معلممون میخواست درس بده ، یه تیکه از درسو گفت بعد ما شروع کردیم به مسائل دینی پرسیدن . آقا ما هی سوال میکردیم ، معلمه از خدا بی خبر بیچاره ما هم هی جوابمونو میداد تا اینکه آخر سر زنگ خوردو اونم اصلا وقت نکرد درسو بده .

زنگ فیزیک عشق همه بچه های کلاس شروع شد . میدونید این دبیره فیزیکه ما خیلی باحاله . ما سره کلاس متلک می پروندیم اون جوابمونو میداد ، خلاصه تماما خنده بود ، بعدشم همینکه زنگ خورد همگی تو کلاس موندیمو یه چرت حسابی زدیم .

 چهارشنبه هم آخر خنده بود . زنگه اول که ول معطل بودیم . زنگه دومم انگلش داشتیم . دیگه همه خوب می دونیم که زنگ زبان یعنی زنگ تفریحو بگو بخند ، ما هم معلممونو پیچوندیم  ، مدام بهش گفتیم خانوم این یه درسو ما بلد نیستیم خواهشا توضیح بدین ، اون بیچاره هم واسه خودش توضیح میدادو ما هم واسه خودمون کیف میکردیم . یکی نقاشی میکشید یکی چرت میزد یکی پارازیت مینداخت منم که آماده برای شیطنت ، هی کرم می ریختمو بچه ها رو اذیت می کردم . تینا هم که اصلا معلوم نبود کجا رفته بود .

آقا سره زنگه زبان روی کاغذ مینوشتم که مثلا  :   

 فروشی    

 پیکان جوانان گوجه ای مدل ۴۲   نقد و اقساط   

 بعد می چسبوندم پشت بچه ها اونام نمی فهمیدن ، منم می خندیدم . یا مثلا چندتا از بچه هامون به طرز وحشت ناکی قلقلکی هستن ، می رفتم پشتشون می نشستم از پشت سر قلقلکشون میدادم اونام غش میکردن رو زمین.

زنگه تفریحم رفتیم تو کلاس درم بستیم تا تونستیم ادای معلما و  خودمونو در آوردیم . حیف که نمیتونم براتون نشون بدم وگرنه از خنده میمردید. بعد دبیر زبان فارسیمون اومد دوتا درسو دو دقیقه ای داد بعد گفت بچه ها استراحت کنید . خداییش ما یه بارم نشده تمام زنگ زبان فارسیو درس بخونیم همیشه اون یه ساعت آخر معلممون خودش خسته میشه بعد برای اینکه خودش استراحت کنه به ما استراحت میده که آی حال میده !

یکی از شیطنتامون نه البته تو این مدرسه چند ساله پیش

ما یه معلم داشتیم که بعضی اوقات بچه هارو از کلاس مینداخت بیرون بعد وقتی طرف داشت از کلاس میرفت بیرون پشت سرش درو محکم می کوبید تا دست گیره در محکم بره تو کمر طرف ، آقا یه بار وقتی من داشتم از کلاس میرفتم بیرون همین کارو کرد . یعنی درو محکم هل داد منم با مشت کوبیدم تو در ، در برگشت محکم خورد تو صورت خودش . یه دفعه کلاس از خنده منفجر شد . ولی خودمونیم بعد اینکه من این کارو انجام دادم دیگه درو محکم هل نداد . یعنی آدم شد !

امروزم که امتحان داشتیم فردا هم منه بد بخت باید هلکو هلک ساعت ۶ پاشم برم امتحان بدم . فکر کن روزه جمعه هم نمیزارن آدم آرامش داشته باشه . دوباره هم شنبه امتحان دارم .

فعلا دارم از کمبود خواب میمیرم باید برم وخوسبم

فعلا بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

 

سلام به دوستای گل گل گل گل خودم .من برگشتم و کامپیوترمم مثل روز اولش شده .تازه دیگه نمیزارم باران مختونو با اون حرفاش بپیچونه .فعلآ خودم آپ میکنم تا جبران روزای گذشته بشه.راستی امروز که روز عیده همه ی اتفاقاتی هم که افتاده بود باران براتون تعریف کرده.

حالا تا اینجا رو داشته باشین تا بقیه رو بهتون بعدآ بگم.

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ - ***باران و تینا و مرضیه***

آخرين روز مدرسه در سال ۸۵

سلام

تینا خانوم هنوزم کامپیوروتورشو درست نکرده و بازم من باید آپ کنم !

نه به اون که دعوا داشتیم کی آپ کنه ، نه به حالا که زورمون میاد آپ کنیم!

راستشو  بخواید امتحان داشتیم

آقا امروز آخره شیطنت بود

زنگ آخر رو برداشتن و ما از ساعت ۱۱ تا ۱۳ تو حیاط بودیم

اولش با دبیرا یه دست وسطی توپ زدیم

بعدش دوره هم نشستیمو کلی داستانو خاطره و جک تعریف کردیم ، و سر انجام رفتیم سراغه شیطنت

اولش که چندتا از بچه ها توی پاکتای چیپس آب پر کردن بعد رفتن طبقه دوم ، از اونجا ریختن رو سر بچه هایی که روی پله ها نشسته بودن و حسابی اونا رو خیس کردن .

نوبت رسید به ما ! ما هم چهار نفری میرفتیم از پشت سر شبیخون میزدیم ! دو نفر دستای طرفو و دو نفردیگه هم پاهای اونو میگرفتیم اونو بلند میکردیم ، تابش میدادیم بعد پرتش میکردیم وسط حیاط !

آی حال داد ... آی حال داد ( البته خوشبختانه تلفات نداشتیم )

بعد نوبت رسید به آب بازی

توی حیاطمون یه شلنگ آبه که بچه ها اونو باز کردن و گرفتن طرف بقیه و همه رو خیس آب کردن

ما هم رفتیم شیر آبو باز کردیم و همدیگرو خیس خالی کردیم به طوری که از مانتوی تینا چیکه چیکه آب میچکید !

حالا اگه تینا ذات الریه نکنه خیلیه چون تماما خیس بود .

از یه طرف به خاطر تعطیلی مدرسه خوشحالم ، از یه طرفم ناراحت . خوشحال به خاطر اینکه دیگه نیازی به درس خوندن نیست ( به خدا اینقدر واسه این امتحانا درس خونده بودما مخم پکیده بود هی ارور میداد ، مخ تینا هم که مدام دیس کانکت میشد ، هی باید کانکتش میکردیم ) از طرفی ناراحتم چون دیگه با بچه ها دور هم نیستیمو دیگه نمیتونیم مردم آزاری کنیم ، معلمارو اذیت بکنیم ، مسخرشون بکنیم !

راستی چندتا از بچه هامون قرار بود امروز سوسکو کرم بیارن مدرسه ،تو دفتر معلما و دفتر مدیر بندازیم ، حالا زیاد در جریان نیستم ازشون میپرسم چی کار کردن بهتون میگم .

راستی حالا که قرار نیست بریم مدرسه من دیگه از چی براتون بگم ؟؟؟؟؟

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥ - ***باران و تینا و مرضیه***