خاطرات مدرسه ی ما
روزای خوش بدون ناظم بودن

سلامممممممممممممم

حالتون چه طوره ؟

بالاخره امتحاناتمون تموم شد !

وای ! داشتم از خستگی میمردم !

البته تو این مدت چندتا اتفاق جالب افتاد که الان براتون میگم .

اولیش یه خاطرس از معلمه فیزیکمون . آقا این معلم ما خیلی خیلی تیزه ، یعنی غیر ممکنه که یه کسی تقلب بکنه و اون نفهمه . داشت از تقلبای بچه ها تعریف می کرد بچه ها پرسیدن بدترین تقلبی رو که گرفتید چی بوده ، که در جواب گفت : من هر کسی که تقلب بکنه تقلبرو ازش میگیرم از امتحانم محرومش میکنم ولی یه بار یکی از بچه ها رو شلوارش تقلب نوشته بود و داشت از روی تقلباش مینوشت که من فهمیدم ، منم نمی تونستم که شلوارشو ازش بگیرم پس به ناچار خودشو بلند کردم بردمش تو دفتر ناظم .

سره همین دبیر بودیم و من میز جلوی تینا نشسته بودم ، تینا یک دفعه میزو محکم کشید عقب که من از پشت بیفتم ولی این عقب کشیدن میز صدای خیلی زیادی داشت به همین دلیل دبیرمون گفت تینا داری چی کار میکنی ؟ تینا هم که حسابی هل کرده بود گفت : خانوم میزا شلن ، من که تقصیری ندارم !!!!!!

میز ها تازگیا شل شدن !!!!!

صبح همون روز هم یه اتفاق ناگوار افتاد که البته ما ازش سود خالصی رو بردیم .

تو مدرسه ی ما هر پایه یه ناظم جدا داره . اون روزم ناظم ما کلا" مدرسه نیومده بود و در طی یک اتفاق ناظم دومیها با ماشین با یکی از بچه های سوم مدرسه ی خودمون تصادف کرد و البته هنوز خبر ندارم که دختره زندس یا نه ولی به هر حال ناظم دوما که مقصر بود رفت کلانتری ودر تمام اون روز هیچ ناظمی تو مدرسه بود چون مثل اینکه ناظم سوما رفته بوده اداره و ناظم پیش ها هم مهمون داشته . تمام بچه های کلاس با هم میگفتیم که : خانوم ................. پر  / خانوم .............. پر

اون روزم چون ناظم نداشتیم تمامه مدرسه رو گذاشته بودیم رو سرمون البته مدرسه که سهله ، کل منطقه رو .

بچه ها هم که منو مظلوم گیر آورده بودن ، تا تونستن منو با آب خیس کردن . همین تینای نارفیقم جزء اونا بود .حالا دارم براش !

راستی ما برای اینکه نشونی بلاگمون پخش بشه و بازدید هامون بیشتر بشه ، آدرسو روی پول نوشتیم و هی رفتیم از بوفه چیز میز خریدیم و دوباره روی پول های تازه اسم بلاگو نوشتیم و پخش کردیم .

پس اگر روی پولی آدرسه بلاگمونو دیدید شک نکنید که کاره منو تینا بوده !

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***

اولين آپ ساله جديد

سلام

واقعا ببخشید ! توی عید که مسافرت بودیم نشد آپ کنم ، یعنی موضوعی نداشتم ، بعد عیدم که امتحانا و کمبود خواب امانمو بریده بود یعنی داره می بره . این تینا هم که دائم یه چیزیش هست نمیتونه آپ کنه .

حالا ! بگذریم !

روز اول مدرسه ! وای ! چه بد بختی ای بود . فکر کنید بعد بیست روز ساعت ۱۲ خوابیدن و ۱۰ از خواب بلند شدن ، باید ساعت ۵:۳۰ از خواب بلند میشدم . وای انگاری داشت جونم در میرفت .

بعدم که رفتم مدرسه ؛ بقیه بچه ها بدتر از من . همه چرت میزدن . فکر کن شروع کردن اولین روز مدرسه با دین و زندگی اونم با یه معلمی که صداش رو مغز آدم راه میره ، چه ضد حالیه !

اون زنگو که همگی خواب بودیم ، البته معلممون میخواست درس بده ، یه تیکه از درسو گفت بعد ما شروع کردیم به مسائل دینی پرسیدن . آقا ما هی سوال میکردیم ، معلمه از خدا بی خبر بیچاره ما هم هی جوابمونو میداد تا اینکه آخر سر زنگ خوردو اونم اصلا وقت نکرد درسو بده .

زنگ فیزیک عشق همه بچه های کلاس شروع شد . میدونید این دبیره فیزیکه ما خیلی باحاله . ما سره کلاس متلک می پروندیم اون جوابمونو میداد ، خلاصه تماما خنده بود ، بعدشم همینکه زنگ خورد همگی تو کلاس موندیمو یه چرت حسابی زدیم .

 چهارشنبه هم آخر خنده بود . زنگه اول که ول معطل بودیم . زنگه دومم انگلش داشتیم . دیگه همه خوب می دونیم که زنگ زبان یعنی زنگ تفریحو بگو بخند ، ما هم معلممونو پیچوندیم  ، مدام بهش گفتیم خانوم این یه درسو ما بلد نیستیم خواهشا توضیح بدین ، اون بیچاره هم واسه خودش توضیح میدادو ما هم واسه خودمون کیف میکردیم . یکی نقاشی میکشید یکی چرت میزد یکی پارازیت مینداخت منم که آماده برای شیطنت ، هی کرم می ریختمو بچه ها رو اذیت می کردم . تینا هم که اصلا معلوم نبود کجا رفته بود .

آقا سره زنگه زبان روی کاغذ مینوشتم که مثلا  :   

 فروشی    

 پیکان جوانان گوجه ای مدل ۴۲   نقد و اقساط   

 بعد می چسبوندم پشت بچه ها اونام نمی فهمیدن ، منم می خندیدم . یا مثلا چندتا از بچه هامون به طرز وحشت ناکی قلقلکی هستن ، می رفتم پشتشون می نشستم از پشت سر قلقلکشون میدادم اونام غش میکردن رو زمین.

زنگه تفریحم رفتیم تو کلاس درم بستیم تا تونستیم ادای معلما و  خودمونو در آوردیم . حیف که نمیتونم براتون نشون بدم وگرنه از خنده میمردید. بعد دبیر زبان فارسیمون اومد دوتا درسو دو دقیقه ای داد بعد گفت بچه ها استراحت کنید . خداییش ما یه بارم نشده تمام زنگ زبان فارسیو درس بخونیم همیشه اون یه ساعت آخر معلممون خودش خسته میشه بعد برای اینکه خودش استراحت کنه به ما استراحت میده که آی حال میده !

یکی از شیطنتامون نه البته تو این مدرسه چند ساله پیش

ما یه معلم داشتیم که بعضی اوقات بچه هارو از کلاس مینداخت بیرون بعد وقتی طرف داشت از کلاس میرفت بیرون پشت سرش درو محکم می کوبید تا دست گیره در محکم بره تو کمر طرف ، آقا یه بار وقتی من داشتم از کلاس میرفتم بیرون همین کارو کرد . یعنی درو محکم هل داد منم با مشت کوبیدم تو در ، در برگشت محکم خورد تو صورت خودش . یه دفعه کلاس از خنده منفجر شد . ولی خودمونیم بعد اینکه من این کارو انجام دادم دیگه درو محکم هل نداد . یعنی آدم شد !

امروزم که امتحان داشتیم فردا هم منه بد بخت باید هلکو هلک ساعت ۶ پاشم برم امتحان بدم . فکر کن روزه جمعه هم نمیزارن آدم آرامش داشته باشه . دوباره هم شنبه امتحان دارم .

فعلا دارم از کمبود خواب میمیرم باید برم وخوسبم

فعلا بای

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***