خاطرات مدرسه ی ما
چند خاطره

سلام

من بارانم .

امروز واقعا روز بدی بود فکر کنید روزی که اولش با عربی شروع بشه دیگه آخرش چیه .

آخرشو بهتون میگم آوردن مادرتون به مدرسس . آره ، امروز منو نگین خانوم که قرار بود یه زمانی تو اینجا بنویسه با تینا و چند نفر دیگه از بچه ها باید مادرامونو بیاریم مدرسه . بابا همش تقصیره نگین بود اینقدر شیطنت کرد که منم تحت تاثیر اون قرار گرفتمو شیطنت کردم دبیرمونم گفت یا مادرتو جلسه بعدی میاری یا پاتو تو کلاس نمیزاری . منم اومدم خونه به مادرم گفتم اونم شروع کرد به دادو بیداد که حالا بعد اینهمه مدت که تو شاگرد خوبه مدرسه بودی باید بیامو جلوی معلمت وساطت کنم تا تو رو توکلاس راه بده نه هرگز نمیام و............

آخ که چه قدر اعصابم خورده .

حالا بگذریم باید رو مخ مادرم کار کنم

خاطره ها رو بچسب

یه دفعه موشک سوتی انداختیم توی دفتر مدیر مدیرمون آنچنان ترسید که شانس اوردیم سکته نکرد .

یا مثلا این یکی

ما بعضی از معلمامون مردن بعد وقتی سره کلاس برگشت از لای میزا بره طرفه تخته لای کمربندش ( یه بند داره که کمربند از اونجا رد میکنن ) ، اونجا ترقه گذاشتیم بعد که ترقهه منفجر شد علاوه بر اونکه شلوارش سوخت از ترس آنچنان قالبی توهی کرد که با رنگ صورتش با رنگ گچ دیوار هیچ فرقی نداشت .

حالا یکی دیگه

آقا ما یه معلم داشتیم شوت

یعنی هر بار میومد سر کلاسمون هیچی از جلسه قبلی یادش نبود ، به همین خاطر هر بار که میومد سر کلاسمون میپرسید : بچه ها درستون کجاست ؟

 ماهم اگر مثلا باید تا درس چهارم میخوندیم الکی میگفتیم که درس اولیم

معلممونم شوت میگفت : خاک برسرم چقدر درستون عقبه کتابتونو باز کنید سریع باید تا درس چهارم بهتون درس بدم ، و همین روال همیشه ادامه داشت .

باور کنید دو هفته مونده بود به امتحانات پایانی و ما هنوز از ده تا درس درسه سوم بودیم ولی همون سه تا درسو اینقدر تکرار کرده بودیم که واو به واو شو حفظ بودیم ، اما حالا از شوخی بگذریم پدر مون در اومد توی دو هفته باید هفتا درسو میخوندیم .

آخریشم بگم

یکی دیگه از شیطنتامون این بود

توی مدرسه ی ما یه زمانی دوغو نوشابه میفروختن بعد ما هم وقتی یکی از بچه هامون میرفت (خیلی ببخشیدا ولی ) دستشویی ،( اون بالای دستشو ییا بازه دیگه) یکی قلاب میگرفت یکیمونم میرفت بالا از اون فضای خالیه بالای دستشویی تمام دوغو خالی میکرد روی طرف ، یکیم درو محکم میگرفت که طرف فرار نکنه ، خلاصه وقتی طرف از دستشویی میومد بیرون عین موشه دوغ کشیده میشد !

فکر کنم واسه این پست کافی باشه .

تا بعد

طبق معمول چه زود نیومده رفتیم !

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٥ - ***باران و تینا و مرضیه***