خاطرات مدرسه ی ما
شانس

سلام

بارانم .

خوشی میکنیم ! چرا ؟ چون کامپیوتر تینا ترکموند زده (یعنی ترکیده )

حالا از این جور چیزا بگذریم . خداییش این شانسه مارو باید گل بگیرن . یعنی اگه گل بگیرن بیشتر ازش استفاده میشه .

آقا من بعد عمری برای سومین بار توی تاریخ زندگیم خواستم تقلب کنم . خداییش درسو بلد بودما ولی استرس داشتم . به همین دلیل حسابی روی میز تقلب حکاکی کردم . همین که امتحان شروع شد، این میز جلوییم خالی بود معلممون عد اومد اونجا یعنی فیس تو فیسه من نشست ، آقا حالا مگه میشه دیگه تقلب کرد ! خلاصه حسابی حالم رفت تو کوزه

اولین باریم که میخواستم تقلب بکنم ، این قدر ضایع بود که معلمم فهمیدو منو از کلاس با تیپ پا پرت کرد بیرون .

دومین بار ، از دوستم جوابه یه سوالیو پرسیدم که از شانسه بده من ، این دوست شوت ما جوابه سواله قبلیو گفت در حالی که جوابه خودم درست بود ! اونجام حالم گرفته شد ناجور!

سومین بار ، کلی روی میز تقلب نوشتم . قبل امتحان معلممون یکی از بچه هامون که خیلی شر بودو بلند کرد، گفت برو جای باران بشین . منم رفتم جای اون . فکر کن اون همه تقلب هیچیش به من نرسید . بعد امتحان اون همکلاسیم اومد پیشمو گفت : دستت درد نکنه باران چه تقلبایی نوشته بودی ، بیست میشم . اون تقلبارو من نوشته بودم و اون بیست شدو من نوزده .

اون بار که نشد تقلب بکنم خواستم این دفعه اون چندین باریو که نتونستم تقلب بکنمو تلافی کنم که اینم این جوری شد .

واقعا به نظر شما اگه این شانسه منو گل بگیرن بزارن تو موزه بهتر نیست .

راستی بحثمون بحثه شانس بود این داستان یادم افتاد گفتم بنویسم . اینو تو یکی دیگه از پستا نوشته بودم ولی بنا به دلایلی پاکش کردم . حالا اینو داشته باشید .

طناب دار جان متهم را نگرفت

جوانی 23 ساله که به دلیل قتل عدم به قصاص محکوم شده بود و اولیای دم نیز اصرار بر اعدام وی داشته اند ، در روز (روزشو یادم نیست حالا زیاد گیر ندین بقیشو بخونید ) به دار آویخته شد .ودادستان موحد میگوید : نیم ساعت پس از اجرای حکم و در هنگام پایین آوردن متهم از چوبه دار متوجه شدیم که او در حال نفس کشیدن است و هنوز زنده است . اولیای دم زنده ماندن او را خواسته خدا دانسته و متهم را بخشودند .

 

حالا اگه ما بودیما نه تنها میمردیم بلکه طنابه دار یرمونو از تنمون جدا میکرد .

 

میخواستم دیگه تکرار نکنم دیدم نمیشه

چه زود نیومده رفتیم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥ - ***باران و تینا و مرضیه***