خاطرات مدرسه ی ما
واقعا نميدونم چی بايد بگم

سلام

میدونید دیگه میلی به نوشتن نداریم !!!

یعنی در واقع چیزی نخواهد بود تا بخواهیم بنویسیمشون

میدونی چرا ؟

چون 103 به معنای واقعی از هم پاشید

از هم پاشید

از هم پاشید

دارم دق میکنم

ایدا رفت هنرستان

تینا رفت یه مدرسه ی دیگه

محیا و کینگ کنگم دارن میرن یه رشته ی دیگه و فقط فقط فقط منم که توی یه کلاس تکو تنها افتادم

آخه من رفتم ریاضی و بچه های ریاضیم که میدونید ، همه از دم + و یه جا نشین و خر خون  ، در حالی که من تنها 4 دقیقه میتونم یه جا بدون هیچ کرم ریزی ای بشینم ( به والله راسته با بچه ها تایم گرفتیم بیشتر از این نکشید )

الانم که برادرم کنکور داره و به طبع خونه غرنطینس (ببخشید اگه غلط املایی داره ) و منم رو به موت

اون تینای نامردم حتی یه زنگم نمیزنه یه حالی بپرسه نامرد

 

فکر کنم که حقیقتا این آخرین پست راجع به 103 باشه

 

راجع به اون معلمی هم که زیرابشو زدیم باید بگم که حقیقتا چیزی تا اون حد که قابل نوشتن باشه یادم نیست

 

از دوستانیم که خاطراتشون رو گذاشتن ممنوم

از پست بعدی شروع میکنیم به اعلام خاطرات شما دوستان

 

فکر میکنم و اگر خاطره ای یادم اومد میزارم

تا بعد

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦ - ***باران و تینا و مرضیه***